تبليغاتX
☼`¯ ۩✿۩☆ بــارانی بــاش ☆۩✿۩ ¯´☼

☼`¯ ۩✿۩☆ بــارانی بــاش ☆۩✿۩ ¯´☼

سلام دوستای گلم   

از حضور و نظرات زیباتون خیلی ممنونم

راستش من فعلا نت ندارم

واسه همینم فقط تونستم نظراتتون رو ثبت کنم

به زودی برمیگردم و بهتون سر میزنم.

دیر یا زود برمیگردم.   

موفق باشید و سلامت و پایدار .

فعلا خداحافظ

   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 21:8 توسط رنگین کمان |


میـــــــان مانـــــدن و نمانـــــدن

فاصـــــــــله تنها یك حرفــــــ ساده بود

از قــــــول من به بــــــاران بے امان بگو :

دل اگــــــر دل باشد ،

آبـــــــ از آسیابــــــ علاقــــــــه اش نــــمے افتــــــد

   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 14:14 توسط رنگین کمان |


اشكي كه بي‌صداست

پشتي كه بي‌پناست

دستي كه بسته است

پايي كه خسته است

دل را كه عاشق است

حرفي كه صادق است

شعري كه بي‌بهاست

شرمي كه آشناست

دارايي من است

 ارزاني شماست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 9:46 توسط رنگین کمان |


از اونجایی که یه کم زود جنبیده بودم و 

توی پستهای قبلی روز مادر رو تبریک گفته بودم

پس بهتره که واسه یادآوری هم که شده

بازهم روز مادر رو تبریک بگم

روز مادر به همه مامانهای گل دنیا

خصوصا مامان عزیز و مهربون خودم مبارک

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 17:55 توسط رنگین کمان |


خدایـــــــــا !!!!!!!!!!!!!!!!!

 در همین لحظه و همین حال فقط تویی که از دلم خبر داری

فقط تویی که میدونی چقد دلم میخواد گریه کنم

 پس فقط خودت شاهد باش که چاره ای ندارم

 

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 17:15 توسط رنگین کمان |


لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند

حاضرم تمام هستي ام را بدهم

تا لحظه ها ماندگار وخاطرات گذرا شوند!

   

خیلی ساده میخوام بگم:

دلــــــم گرفتــــــه

فقط همیــــــن

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 15:33 توسط رنگین کمان |


من پاييز را ربوده ام

برگ هاي نارنجيش را

در پستوي خاطره

پنهان نموده ام

به آن مي انديشم

چگونه مي توان

لذت تنـــهايــــي را

قسمت کرد !

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 11:45 توسط رنگین کمان |


نمیدونم چرا بعضی وقتها آدم اینطوری میشه.

احساس میکنه که دیگه خسته شده

و تحمل ادامه راهی که پیش روش قرار گرفته رو نداره.

اما یه لحظه که فکر میکنه میبینه

در مورد راههای طی شده اش هم همین حس رو داشته

ولی به هر حال تونسته ادامه بده

با کمک نیرو و احساسی که اسمش توکل به خداست.

همین نیرو و احساسه که باعث میشه آدمیزاد دوباره انرژی بگیره

و به راه خودش ادامه بده

   

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 23:17 توسط رنگین کمان |


گاهی فقط دلت میخواهد

زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری گوشه ای

گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی

و" فقط" نگاه کنی...

چقدر دلت برای یک"خیال راحت" تنگ می شود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:42 توسط رنگین کمان |


گاهــے دلمــ میخواهـد وقتــے بغض میکنــم,

خــدا از آسمان به زمیـטּ بیاید, اشکـــــ هایم را پاکــــ کند,

دستم را بگیرد و بگوید:

اینجا آدمهـا اذیتت میکــنند؟!!!

بــیـــا بــــــریــــــــم!!

   

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:16 توسط رنگین کمان |


فنجان قهوه در دستم

پشت پنجره‌ی یخ زده‌ای نشسته‌ام

که رقص دانه‌های برف را

قاب گرفته است...

همه‌ی دنیا به یک نفس من بند است

آه که می‌کشم

جهانی ‌در مه فرو می‌رود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 19:42 توسط رنگین کمان |


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:17 توسط رنگین کمان |


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:17 توسط رنگین کمان |


خدایا!

خورشید را به من قرض میدهی؟


از تو كه پنهان نیست


سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:2 توسط رنگین کمان |


آي فلاني مي داني؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند... مي مانند... عادت مي دهند... و مي روند.

و تو در خود مي ماني

 و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟...

مثل همه فلاني ها..؟

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 13:59 توسط رنگین کمان |


اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد،

جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

  

جایی در پشت ذهنت،

به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 13:55 توسط رنگین کمان |